با پایان یافتن سال ۲۰۰۸ لیستی از مهمترین اتفاقات ادبی جهان منتشر شد:
درگذشت «آلن روب گرییه»، «محمود درویش» ، «سولژنیتسین» ، «آرتور سیکلارک» و «هارولد پینتر» ، انتشار کتاب تازه «جیمز باند»، اهدای نوبل ادبیات به «لوکلزیو» و اهدای جایزه ی «گنکور» به «عتیق رحیمی» از مهمترین وقایع ادبی سال ۲۰۰۸ هستند.
<--- بقیه را در ادام مطلب بخوانید ! ---->
بقیه را در ادامه مطلب ببینید
حالم خوب نیست. نمیتوانم به اداره بروم. دیشب دوباره خوندماغ شدم، توی خواب. بعد هم دیگر نتوانستم بخوابم. راستش ترسیدم خوابم ببرد. آخر در بیداری اختیار آدم دست خودش است. اما خواب که باشد چی؟ مقصودم البته فقط خوندماغ نیست. از کجا که آدم توی خواب حرفهایی نزند که نباید؟ پیرزن صاحبخانه میگفت توی خواب داد میزدم، آنهم من. این یکی زن خوبی است. میگفت: «باید سعی کنید بخوابید.» خوب، نمیتوانم. دست خودم که نیست. شاید اگر خانهام را عوض کنم، بشود. مجبورم عوض کنم، پس نگو: «چرا هر دو سه ماهی این کار را میکنی؟» حالا باید بفهمیکه چرا. مثلا همین بیخوابی، یا خوندماغ مگر دلایل قانعکنندهای نیستند؟ تمام بدنم هم درد میکند، درست مثل کسی که زده باشندش، چند نفر. شاید هم از بس راه رفتم، دیروز، خیلی که نه، یعنی ناچار شدم بزنم به کوچهها، و بعد دیگر از این کوچه به آن کوچه. بعد دیدم اگر یکدفعه برسم به یکی از همین کوچههای تاریک، شاید هم بنبست، آنوقت چی؟
بقیه را در ادامه مطلب ببینید
کوهنوردی میخواست بلندترین قله را فتح کند. بالاخره بعد از سالها آماده سازی خود، ماجراجویی اش را آغاز کرد. اما از آنجایی که آوازه ی فتح قله را فقط برای خود میخواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود.
او شروع به بالا رفتن از قله کرد، اما دیر وقت بود و به جای چادر زدن هم چنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اینکه هوا تاریک شد.
سیاهی شب بر کوهها سایه افکنده بود و کوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود همه جا تاریک بود. ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید.
در حال بالا رفتن بود، فقط چند قدمی با قله فاصله داشت، که پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد. در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی می دید و به طرز وحشتناکی حس می کرد که جاذبه زمین او را در خود فرو می برد. همچنان در حال سقوط بود و در آن لحظات پر از وحشت، تمامی وقایع خوب و بد زندگی به ذهن او هجوم می آورند.
ناگهان درست در لحظه ای که مرگ خود را نزدیک می دید حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده، او را به شدت می کشد.
میان آسمان و زمین معلق بود.
فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه فریاد بزند:
خدایا کمکم کن
ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد
- از من چه می خواهی؟
خدایا نجاتم بده
- آیا یقین داری که می توانم تو را نجات دهم؟
بله باور دارم که می توانی
پس طنابی را که به کمرت بسته شده قطع کن!
لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم گرفت: با تمام توانش طناب را بچسبد.
فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسد یخ زده کوهنورد پیدا شده
در حالی که از طنابی آویزان بوده و دستهایش را محکم چسپیده بودند، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود.
روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید.
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.
او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار در آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.
مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیزی خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !
* وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغیر دهید. خواهد دید بهترین ها ممکن خواهد شد.
باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است !
آیا به ما خندیده است؟
اکنون خندیدن خیانت است و هر آنکه میخندد حتما دلیلی دارد!
کسی که اینجا گریه میکند؛ آیا گریسته است؟
اینجا دیگر کسی گریه نمی کند و هر آنکه میگرید حتما دلیلی دارد!
چه کسی در اینجا سخن گفته و سپس خاموش می شود؟
سکوت ؛ ما را به چیزی آگاه می کند. هر سکوت دارای رازی در میان نهفته است.
هر بازیگری آیا بیهوده نقش بازی میکند؟
از دست رفته است . . . هر آنکس که در برابر دیوار نقش بازی کند!
آنها باخته اند
و
دستهایشان را سوزانده اند.
کسی که مرده ؛ آیا واقعا مرده است؟
هر کس می میرد، تطمیع شده است!
هرکس بدون تباه شدن جسم اش در این دنیا
بیهوده می میرد!
* ترجمه از خودم از روی نسخه انگلیسی شعر
مائرا بی حركت دراز كشیده بود.سرش روی بازوانش بود و صورتش توی شنها.
در محلی كه خون از بدنش بیرون می زد، سوزش ودرد داشت .هر بار نزدیك شدن شاخ گاو را احساس میكرد .گاهی گاو فقط كله میزد .یكبار شاخ تا ته در بدنش فرو رفت و مائرا احساس كرد شاخ تا توی شنها فرو میرود.
یكی دم گاو را كشید و بقیه حیوان وحشی رابه باد لعن ونفرین گرفته بودند وهی شنل قرمز را جلوی رویش تكان می دادند. بالاخره گاو دست كشید و رفت. عدهای هم مائرا را بلند كردند و دوان دوان به طرف حفاظ دور میدان بردند واز خروجی مخصوص پیچیدند توی راهروی زیر جایگاه سرپوشیده وبه طرف درمانگاه رفتند.
مائرا را روی تخت خواباندند و یكی رفت پی دكتر؛ دكتر دوان دوان از اصطبل آمد آنجا ، او مشغول دوخت و دوز اسبهای نیزه دارها بود. باید صبر میكرد و دستهایش را میشست. بالای سرشان توی جایگاه سرپوشیده جمعیت یكبند فریاد میكشید . مائرا احساس میكرد همه چیز بزرگ و بزرگ تر وبعد كوچك و كوچكتر میشود و بعد از نو بزرگ و بزرگتر و باز كوچك و كوچكتر.
بعد عین فیلمی با دور تند همه چیز سرعت گرفت و تند و تند تر شد . بعد او مرده بود.
بقیه را در ادامه مطلب ببینید
· بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران ۱۲ الی ۲۲ اردیبهشت ماه سال جاری در مصلی تهران برگزار می شود.
· ساعت کار نمایشگاه بین المللی کتاب تهران در این دوره از ساعت ۱۰ صبح تا ۲۰ شب خواهد بود.
· همچنین در روزهای تعطیل ساعت کاری نمایشگاه ۹ الی ۲۱ خواهد بود.
· گروه فرهنگ و هنر رادیو فرهنگ امسال نیز با برنامه هفت اقلیم به نقد و بررسی در حوزه کتاب می پردازد. برنامه هفت اقلیم بعد از خبر ساعت ۱۷رادیو فرهنگ به روی آنتن می رود و تا ساعت ۱۹ ادامه دارد.
· نشست «طنز در شعر فارسی» جمعه ۱۳ ارديبهشت از ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۷:۴۵با حضور منوچهر احترامی در سراي اهل قلم نمايشگاه كتاب برگزار ميشود.
· همچنین جمعه ۱۳ ارديبهشت بزرگداشت "قيصر امينپور" در سراي اهل قلم برگزار مي شود.
· نشست " ارايه ترجمه و مفاهيم قرآن به كودكان و نوجوانان " جمعه ۱۳ ارديبهشت با حضور آقای مصطفی رحماندوست در سرای كودك نمايشگاه برگزار میشود.
· نخستين كارگاه آموزشي تخصصی «وبلاگ نويسی» در اولین روز فعالیت نمایشگاه در محل سالن كارنامه نشر برگزار شد .
· ششمین دوره کتاباوّل در بیستویکمین نمایشگاه کتاب تهران عرضه میشود.
· بهمنظور ارج نهادن به مقاومت مردم مسلمان و مظلوم فلسطين و محكوميت اشغال فلسطين توسط رژيم صهيونيستی، سالن ويژهای در بخش جنبی نمايشگاه بين المللی كتاب برپا مي شود.
پسرک گفت : گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد .
پیرمرد گفت : من هم همینطور .
پسرک آرام نجوا کرد : من شلوارم را خیس می کنم .
پیرمرد خندید و گفت : من هم همینطور .
پسرک گفت : من خیلی گریه می کنم .
پیرمرد سری تکان داد و گفت : من هم همینطور .
اما بدتر از همه این است که . . . پسرک ادامه داد: آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .
بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .
می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم !
گرچه شروع داستان کوتاه در ایران با جمالزاده بود اما تبلور داستان نویسی معاصر را می توان در آثار صادق هدایت جستجو کرد.
داستانهای هدایت معمولا در رده سبکهای رئالیسم و سورئالیسم قرار می گیرد. داستانهایی با تم اجتماعی که گاهاً به روایتی زنده از مشکلات و سختی های افراد مختلف جامعه می پردازد. (به طور مثال داستان داش آکل به لایه هایی از اجتماع می پردازد.)
صادق هدایت به فراخور تأسی از مکاتب سورئالیتی و همچنین تأثیراتی که اندیشه های بودایی و مکتبهای نوآر روانشناسانه غرب همچون نهیلیسم و اگزیستانسیالیسم بر شخصیتش گذاشته بود، داستان هایی دارد که در آنها از دیدگاه راوی آشفته ذهن و حساسی، رنج ها و نومیدی های روشنفکران عصر خود را به شیوه ای سمبلیک و هنرمندانه توصیف می کند. (مانند کتاب بوف کور و یا زنده به گور که شرح واقعه خودکشی نافرجام اولش را در آن نقل کرده است.)
اما در این نوشتار قصد دارم تا کمی راجع به یکی از نوشته های صادق هدایت که بازتاب افکار نهیلیستی وی را به نمایش می گذارد بپردازم.
افسانه آفرینش(1) نمایشنامه ای درباره خلقت زمین که در این داستان صادق هدایت داستان خلقت زمین تا رانده شدن آدم از بهشت را به صورتی تمسخرآمیز بیان کرده است.
به اسامی شخصیت های این نمایشنامه دقت کنید: خالق اف ، جبرائیل پاشا ، ملّا عزرائیل ، اسرافیل بیگ ، میکائیل افندی ، مسیو شیطان ، بابا آدم ، ننه حوا و . . .
به نظر من در این نمایشنامه صادق هدایت سعی کرده تا آفرینش جهان را از سوی خدا، کاملا بدون دلیل منطقی بیان کند(2) و این انسان ها هستند که باید برای بودن در این دنیا دنبال بهانه بگردند(3).
خدا در این داستان فردی پیر و فرتوت و با خصوصیاتی کاملا مستبدانه و دیکتاتور مآبانه نشان داده شده است که همه اطرافیانش از او می ترسند و فقط از روی ترس به اوامر او گوش فرا می دهند. انسانها را برای سرگرمی اش خلق کرده و دلیلی برای آن نداشته است!
جبرائیل پاشا هم فردی است که دزدکی و بدون اطلاع خداوند تا حدی به انسانها کمک می کند. او هم دلیل آفرینش را نمی داند و خدا را فردی بهانه گیر و پیر می خواند.
صادق هدایت در این نوشته به راحتی افکار دین داران را به تمسخر می گیرد. او در این داستان به راحتی اعلام میکند که دلیلی برای آفرینش نمی بیند اما جالب این است که وجود خدا را نفی نمی کند!
بعد از خواندن این کتاب واقعا فهمیدم که چرا بعضی نوشته های او حق انتشار ندارند و افکار او به سادگی قلع و قمع می شود!
پانویس ها:
1- نام کامل آن : افسانه آفرینش ؛ خیمه شب بازی در سه پرده
2- در قسمی از داستان جبراییل پاشا در جواب بابا آدم که دلیل خلقت جانوران را پرسیده، می گوید: به کسی نگو؛ بین خودمان باشد؛ خودش هم نمی داند! می دانی این ها را آفریده تا بنشیند و فرنی بخورد و تماشا کند و بخندد!
3- بابا آدم به ننه حوا می گوید: لب هایت را بیاور نزدیک ، مقصود آفرینش همین (دوست داشتن) است.
تذکر : این نظرات کاملا شخصی است و ارزش قانونی ندارد!
داستان کوتاه آنتوان چخوف آنتوان چخوف داستان کوتاه آنتوان چخوف آنتوان چخوف داستان کوتاه آنتوان چخوف آنتوان چخوف داستان کوتاه آنتوان چخوف آنتوان چخوف داستان کوتاه آنتوان چخوف آنتوان چخو
به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی اِونا»! میدانم كه دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سیروبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل .
- نه من یادداشت كردهام، من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه كنید.
بقیه در
![]()
بقیه را در ادامه مطلب ببینید
دشنه ای در كشویی آرمیده است.
آخر قرن گذشته در «تولدو» ساخته شد.
«لوئیس ملیان لافینور» آن را به پدرم داد، پدرم آن را از «اروگوئه» آورد. «اواریستو كاریه گو» یكبار آن را به دست گرفت.
هر كه را چشم بدان افتد وسوسه می شود كه دشته را بردارد و با آن بازی كند، چنانكه گویی همیشه به دنبال آن میگشته است. دست به سرعت قبضه منتظر را می گیرد و تیغه نیرومند و مطیع با صدای خفیفی به درون غلاف می لغزد و بیرون می آید. این خواست دشنه نیست.
این دشنه چیزی بیشتر از یك مصنوع فلزی است، مردان آن را با هدفی واحد در سر طرح كردند و شكل دادند. دشنه ای كه دیشب در « تاكوآرمیو » در تن مردی فرو رفت و دشنه هایی كه بر سر «سزار» بارید، همه به شیوهای جاودانه یك دشنهاند. دشنه میخواهد بكشد، می خواهد خون ناگهانی بریزد.
در آشویی از میز تحریر من، در میان چرآنویس ها و نامه های قدیمی، رؤیای ساده ی ببری اش را به خواب می بیند و باز به خواب می بیند وقتی به دست گرفته می شود، دست جان می گیرد چون فلز جان می گیرد. هر بار كه لمس شود خود را در تماس با قاتلی حس می كند كه برای او ساخته شده است.
گاهگاه دلم برای آن میسوزد. چنان نیرو و یك رنگی، و با آن غرور این چنین آرام و معصوم و سال هایی كه میگذرند، بی اعتنا.
اثر : فدریکو گارسیا لورکا 
ترجمه : چیستا یثربی
انتشارات نامیر
***************************
رومئو باید پرنده می شد
و ژولیت سنگ
رومئو باید یک دانه نمک می شد
و ژولیت نقشه راه...
مگر به حال تماشاگران فرقی می کرد؟ رومئو و ژولیت لیلی و مجنون فرهاد و شیرین و خسرو
بقیه در ![]()
بقیه را در ادامه مطلب ببینید
ظهر آفتابی یک روز زمستانی بود. سوز سرمای منجمد کننده ای همه جا می وزید. طرۀ موهای نادیا که توی پیشانی اش ریخته بود و نیز کرک پشت لبش، از برف ریزه های سیمگون پوشیده شده بود.
روی تپۀ بلندی ایستاده بودیم. شیب تند و یکنواخت از زیر پای ما تا دامنۀ تپه امتداد داشت و آفتاب را بر سطح آیینه مانندِ خود معکوس می کرد. کنار پای ما؛ روی برف، سورتمۀ کوچکی قرار داشت که روی نشیمنگاه آن ماهوت ارغوانی کشیده بودند. رویم را به نادیا کردم و با لحنی ملتمسانه گفتم:
- نادیا پتروف ؛ بیا سوار شیم و تا پایین سُر بخوریم. فقط یه بار، هیچ اتفاقی برامون نمی افته!
اما نادیا می ترسید. شیبی که از نوک گالش های او شروع می شد و تا دامنۀ تپۀ پوشیده از یخ کشیده می شد برایش حال پرتگاه ترسناک و بی انتها را داشت. هر بار که از بالای تپه به پایین آن چشم می دوخت یا هر بار که ملتمسانه از او می خواستم که سوار سورتمه شود نفسش بند می آمد و چیزی نمانده بود قلبش از تپیدن بایستد. خیال می کردم چنانچه دل به دریا بزند و خود را به درون پرتگاه رها کند جا به جا می میرد یا کارش به دیوانگی کشیده می شود.
|
|
|
|
|
بقیه در |
بقیه را در ادامه مطلب ببینید
برای بدبختی انسان گریه کنید !
وجه مشخصه ی تمامی آثار نیکلای گوگول سادگی قصه ها و سادگی شخصیت هاست.
وقتی شروع به خواندن داستانی 200 صفحه ای از او می کنید، سعی نکنید با 150 صفحه اول آن سرگرم شوید! داستان ساده پیش می رود؛ حتی ممکن است اگر آوازه ی نیکلای گوگول را نشنیده باشید، در همان 20 صفحه اول کتاب را به گوشه ای پرت کنید و قید خواندنش را بزنید!
اما وقتی به آخر داستان می رسید از عمق معنایی که در این نوشتار ساده نهفته بوده شگفت زده خواهید شد. برای آشنایی با نیکلای گوگول و شیوه ی داستان نویسی اش به نقد یکی از داستان های او به نام "بلوار نیفسکی" می پردازم.
گوگول در بلوار نیفسکی تمامی قواعد سادگی داستان را رعایت می کند. امانت محض نسبت به زندگی، بکر بودن موقعیت ها و سرزندگی خنده دار داستان! این شادابی داستان فقط و فقط مختص کسی است که او را پدر نثر روسی نامیده اند.(1)
تقریبا مانند همه داستانهایی که از گوگول خوانده ام، همچون "دماغ" ، "یادداشت های یک دیوانه" و "تاراس بولبا" با سادگی شروع می شود:
دو دوست به طور اتفاقی و در یک لحظه در بلوار نیفسکی عاشق دو دختر می شوند!
بولوار نیفسکی یا همان جهان فعلی ما جایی ست که همه ی اتفاقات عجیب در آن می افتد؛ اتفاقاتی که در هیچ جای شهر (تاریخ بشر) رخ نداده است. اشیا و مکانهایی این خیابان زنده اند. با خواندن این داستان شهر خود را باز می شناسیم .
گوگول در این داستان سعی می کند تا به نقدی منفعلانه از زندگی ماشینی امروزی بپردازد.
داستان با لحنی آرام شروع می شود و تا پایان با لحتی آران ادامه می یابد. حتی خودکشی جوان اول هم هیچ هیاهویی ندارد. گوگول با این نوع نقل قولش در ماجرای خودکشی، احتمالا می خواسته بی تفاوتی جامعه را نسبت به کسانی که در راه رسیدن به اهدافشان شکست می خورند را بیان کند:
« در را به روی خودش قفل کرد و نه کسی را راه داد و نه چیزی خواست. چهار روز گذشت و هیچ کس ندید که او در را باز کند. یک هفته گذشت و هنوز در اتاق قفل بود. همسایه ها در زدند و او در را باز نکرد. در را شکستند و جسد بی جان او را با گلویی بریده یافتند. تیغ خون آلودی نیز در کنار جسد افتاده بود. از دست های پیچ خورده و حالت متشنج او می شد فهمید که هنگام ارتکاب به خودکشی دستانش می لرزیده و تا جدا شدن روح از بدنش عذاب دردناکی کشیده است. بدین ترتیب پیسکاروف بی نوا مرد و قربانی احساس تند غریزی گشت »
اما داستان با یک پایان حماسی به پایان می رسد. پایانی که تمام حرفهای داستان در میان خطوط ساده اما هیجان آورش نهفته است. پیام گوگول برای خواننده می گوید که این دنیا محل ماندن نا ابد نیست! دیر یا زود باید از اینجا رخت بر بست. سرنوشت کسانی که به ظواهر دنیا دلبستگی پیدا کردند، یا مرگ دردناک جوان اولی ست یا دیوانگی و بی تفاوتی جوان دوم.
شاید او می خواسته پوچ بودن بعضی از تفکرات و خیالات انسان را یاد آوری کند. او وابسته شدن به رویاهایی را که هیچ پیش فرض ذهنی درستی از آن نداریم نکوهش کرده است:
« آه! ... هرگز به بولوار نیفسکی ایمان نیاورید. من همیشه سعی می کنم در هنگام عبورم از آنجا شنلم را محکم به دور خودم بپیچم و سعی می کنم اصلا به اطرافم نگاه نکنم. سعی کنید از نگاه کردن به ویترین های مغازه ها حذر کنید. خرت و پرت های آنها قشنگ است اما مقدار هنگفتی آب می خورد. دعا کنید خدا شما را از چشم چرانی خانم ها معاف بدارد. هر اندازه هم که مانتوی خانمی از دور اغوا کننده و فریبنده به نظر آید، من هرگز و به هیچ وجه به دنبال آن نخواهم رفت تا از نزدیک نگاهی به او بکنم. التماستان می کنم! از از چراغهای خیابان فاصله بگیرید! هر چه قدر که می توانید با عجله بیشتری از این بلوار بگذرید »
پی نوشت:
1- بلینسکی یکی از بزرگترین نویسندگان جدید روس گوگول را پدر نثر روسیه محسوب می کند.
2- علت نوشتن این مطلب فقط شور و شوق خاصی بود که بعد از اتمام این داستان به من دست داد. به طور ناخود آگاه با خواندن دو صفحه ی آخر گریه ام گرفت!
ردپای اندیشه های کارل مارکس و لنین در انقلاب مزرعه حیوانات!
توضیح ابتدایی: در این نوشته سعی کردم تا به بیان مهمترین وقایع انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه و تطابق آن با وقایعی که در کتاب مزرعه حیوانات جورج اورول اتفاق می افتد بپردازم. نیز فرض کردم با اصطلاحات سیاسی که در متن به کار برده میشود آشنایی دارید. واژه هایی که با رنگ قرمز در متن آورده ام، شخصیتها و یا رخدادهای داستان قلعه حیوانات است که به صورت معادل شده در کنار رویدادهای شوروی و انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ آمده است.
کشور روسیه (مزرعه مانور) در آستانه قرن بیستم کشوری پهناور و نظامی گرا بود که پادشاهی دارای قدرت مطلق به نام تزار (آقای جونز) بر آن فرمان می راند. جامعه روسیه دچار شکاف طبقاتی بزرگی بود؛ زمینداران ثروتمند (انسانها) و کشاورزان فقیر ( حیوانات مزرعه).
روسیه ی دیکتاتوری در وضعیتی اسفبار به سر می برد. شرکت روسیه در جنگ جهانی اول، این کشور را از توان انداخته بود. کشور از تلفات انسانی بسیار بالا، کمیابی مواد غذایی و سوخت، تورم سر به فلک کشیده، آسیب دیده بود. با وجود پهناور بودن مزارع روسیه و کشاورزی پر رونق، این کشور دارای اقتصادی بسیار ضعیف بود. در نتیجه روسیه حتی از تغذیه ی مردم خود نیز عاجز بود! از طرف دیگر این کشور مورد طمع چهار دولت بزرگ آن زمان یعنی آمریکا، فرانسه، انگلستان و ژاپن قرار گرفته بود. آمریکا به فکر داشتن پایگاهی بزرگ در اروپا بود؛ فرانسه به دنبال محصول گندم منطقه اوکراین بود؛ انگلستان در پی دستیابی به منابع عظیم نفتی روسیه در سیری و بالاخره ژاپن هم که به شدت در حال رشد اقتصادی بود و مناطقی از چین را نیز به تصرف در آورده بود چشم به قسمتهایی از خاک روسیه دوخته بود ( رفتارهای مزرعه های همسایه).
روسیه دارای دو حزب بزرگ با دو خط فکری مخالف هم بود. حزب حاکم شامل اندیشه های دموکراتیک مشروطه (انسانها) و دیگری سوسیال دموکرات با اندیشه هایی مارکسیستی ( خوکها).
اعتصاب های کارگری، تظاهرات دانشجویی و ناآرامی های سیاسی در جامعه تاری روسیه به شدت افزایش یافت. این وضعیت فرصتی را در اختیار جنبش کوچک اما بسیار فعال مارکسیستی گذاشت که نتیجه ی آن وقوع انقلابی در فوریه ی ۱۹۱۷ و بر روی کار آمدن یک دولت موقت سوسیال دمکرات بود. اما این دولت نیز همانند حکومت تزاری نتوانست خواسته های دهقانان روسی را بر آورده کند. در نتیجه انقلاب دومی که در اکتبر سال ۱۹۱۷ به وقوع پیوست، مارکسیستها ( خوکها) به سرکردگی لنین (میجر پیر) بر سر کار آمدند.
لنین و پیروانش با الهام از نوشته های فیلسوف آلمانی کارل مارکس، طرفدار تشکیل نظام سوسیالیستی - کمونیستی بودند که ترویج دهنده برابری و حذف طبقات اجتماعی بود. لنین بعد از سر کار آمدن شعار « نان ، زمین ، صلح » (چهارپاها خوب ، دوپاها بد) را مطرح ساخت که مورد توجه اکثریت مردم روسیه قرار گرفت. لنین و همفکرانش در صدد بر آمدند تا اندیشه های مارکسیتی و کمونیستی خود را به دیگر کشورهای دنیا نیز منتشر کنند (فرستادن کبوترها به مزارع اطراف). اما کشورهای آمریکا، فرانسه و انگلستان که دارای نظامهایی امپریالیستی بودند، از گسترش نظام کمونیستی به سایر ملل جهان به شدت میترسیدند و درصدد مقابله با آن بر آمدند ( برخورد مزارع همسایه با سرود حیوانات) .
لنین (میجر پیر) که طی سوء قصدی در سال ۱۹۱۸ به سختی زخمی شده بود، در دو سال آخر زندگی عملا از هدایت حزب و کشور ناتوان مانده بود. رهبری حزب به دست دو تن از یاران نزدیک او افتاد که با هم دشمنی دیرینه ای داشتند: تروتسکی (اسنوبال) و استالین (ناپلئون) .
نکته جالب درباره تطابق داستان قلعه حیوانات با آنچه بعد از انقلاب ۱۹۱۷ به وقوع پیوست در این است که تروتسکی (اسنوبال) نقش بیشتری در مقابل استالین (ناپلئون) در پیروزی انقلاب و همچنین ساماندهی و تاسیس حزب کمونیست اتحاد شوروی داشت!
معمولا این دو نفر یعنی استالین و تروتسکی درباره بیشتر مسائل با هم دیگر اختلافات زیادی داشتند (ساخت آسیاب) . به طور مثال تروتسکی نظریه ای را مطرح کرد به نام « انقلاب دائمی جهان » که بر اساس این نظریه نظام کمونیستی باید به سایر ملل جهان صادر شود. اما استالین خواهان برقراری نظام سوسیالیسمی در یک کشور واحد بود یعنی زندگی مسالمت آمیز کشور کمونیستی شوروی در کنار ملل غیر کمونیستی. اگرچه او بعد از مدتی تغییر عقیده داد و در صدد صدور اندیشه های کمونیستی به سایر ملل بر آمد (مخالفت ناپلئون با ساخت آسیاب و سپس ... ).
بعد از انقلاب اما وضع مردم آن چنان تغییر عمده ای نکرده بود. کم کم زمزمه های مخالفت و آشوب از گوشه و کنار شنیده می شد. استالین از وضع موجود برای رسیدن به قدرت استفاده کرد. استالین محبوبیت خود را مدیون معرفی خودش به عنوان «مرد خلق» از طبقات فقیر بود. مردم روسیه از جنگ جهانی و جنگ داخلی خسته بودند و سیاست استالین در تمرکز بر ساختمان «سوسیالیسم در یک کشور» پیغام ضدجنگی مثبتی در خود داشت. استالین بعد از رسیدن به قدرت سریعا تغییر رویه داد و به کمک چکا « پلیس مخفی روسیه» که خود موسس آن بود ( نُه قلاده سگ وحشی) تک تک مخالفش را از سر راه برداشت.
او ابتدا تروتسکی را به جرم مخالف تبعید کرد و سپس با کمک چکا در کشور مکزیک او را به قتل رساند. همچنین استالین افراد بلند مرتبه ای از حزب همچون « سرگی کیروف ، زینوویف و کامنف » را از قدرت کنار زد (کشتن سه خوک) تا به تنهایی ریاست حزب و همچنین رهبری شوروی را بر عهده گیرد.
استالین با کمک پلیس مخفی بسیار فعالی که داشت تمام مخالفان را کنار زد (کشتار حیوانات) . او پیوند عدم تعرضی با هیتلر بست ( تجارت با انسانها) .
در یک کلام استالین را هیچ گاه نمی توان پیرو حقیقی اندیشه های مارکس و لنین محسوب کرد.
تروتسکی استالین ![]()
توضیح پایانی: بسیاری از وقایع تاریخی انقلاب را به دلایلی کاملا شخصی نقل نکردم!
نیز آگاه باشید که این نوشته ها کاملا نظرات شخصی بود و ارزشی قانونی ندارد!
این نوشتار را می توانید در وبلاگ برقی های دانشگاه عباسپور نیز بخوانید.

شازده کوچولو اثر آنتوان دو سنت اگزوپری ( 1900 – 1944 )
Le Petit Prince -- Antoine De Saint Exupery
آنتوان دو سنت اگزوپری نویسنده محبوب فرانسوی کتابش را در سال 1943 یعنی یک سال قبل از مرگش و در بحبوحه جنگ جهانی دوم ، آن زمان که در آمریکا حضور داشت نوشت. شاید خود او هم باور نمیکرد که روزی کتاب کوچکی که نوشته بعد از انجیل کتاب مقدس مسیحیان به عنوان پرخواننده ترین کتاب جهان شناخته شود.
اما این تمام افتخارات کتاب نبود. شاید فرانسه بعد از کشورهای روسیه و آمریکا دارای معروفترین محبوبترین نویسنده های تاریخ باشد، فرانسه امثال ویکتور هوگو، انوره دوبالزاک، آلبر کامو، الکساندر دوما، ژان پل سارتر، فرانسوا موریاک، امیل زولا، رومن رولان و ... را در تاریخ رمان نویسی خود دارد؛ اما با وجود همه این نویسنده های مشهور و چیره دست شازده کوچولو در نظرسنجی که در سال 1999 انجام شد عنوان محبوبترین کتاب فرانسویها را به خود اختصاص داد.
نکته جالب دیگر در مورد کتاب، نقاشیهای کتاب است که همگی اثر قلمی خود نویسنده است.
این کتاب توسط چندین نفر به فارسی ترجمه شده است که معروفترین این ترجمه ها توسط استاد شاملو انجام شده است.
شاید اگر آنتوان دو سنت اگزوپری بیشتر از این زنده میماند کتابهای بهتر و محبوبتری نیز مینوشت، اما اجل به او مهلت نداد! در مدت 44 سال زندگی اش چندین کتاب نوشت که از آن جمله میتوان به پرواز شبانه و زمین انسانها نیز اشاره کرد.
-------------------------------------------
نقد کوتاه: افکار شازده کوچولویی من!
نمیدونم که کتاب رو خوندید یا نه! ولی شازده کوچولو اون قدر جذاب بود که منو دوباره جذب کتاب خوندن کرد. مدتی بود که کتاب خوندن رو کنار گذاشته بودم. شاید نزدیک دو سالی شده بود. یه روز یکی از بچه های کتاب شازده کوچولو رو به من معرفی کرد و گفت که واقعاً این کتاب محشره!
بعد از اون همه تعریف و تمجید که درباره کتاب قبلاً شنیده بودم و همین طور این پیشنهاد آخر، کتاب رو گرفتم و خوندنمش. این کتاب منو با مطالعه کردن دوباره آشتی داد.
بعضی کتابها هست که وقتی شروع به خوندنش میکنی ناخواسته توی شخصیت کتاب غرق میشی. با شادی قهرمان قصه شاد میشوی ، با گریه اش احساس غمی عمیق میکنی. اگر شخص اول قصه ضد تو هم فکر کند یا حتی ضدقهرمان باشد باز هم این قضیه صدق خواهد کرد.
اصلا دوست نداری کتاب تموم بشه. این خاصیت تمام کتابهای محبوب مردم جهان مثل دون کیشوت ، قلعه حیوانات و همین شازده کوچولوست.
شاید مهمترین دلیل دوست داشتنی شدن شازده کوچولو به این خاطر باشد که حرفها و آرمانهایی را در قالب داستان بیان میکند که خواسته درونی همه مردم است. این خواسته میتواند برگشت بشر به اصالت انسانی باشد یا اعتراض به روند حاکم بر جهان در روند رو به رشد جهانی شدن، یا شاید هم مبارزه با تبعیض نژادی.
شازده کوچولو شاید نمادی از کودک درونی انسانها و مخصوصا خود نویسنده باشد و آدم بزرگها هم نماد جامعه ماشینی بعد از انقلاب صنعتی؛ نویسنده در این کتاب اعتراضی به سبک کاملا بچه گانه رو به سبک زندگی آدم بزرگها داشته است.
نویسنده در هر جای کتاب و با هر سخنی که به میان می آورد حرفی تازه را بیان میکند.
به راستی وقتی در ابتدای داستان برخورد آدم بزرگها با نقاشی یا ماجرای نامگذاری خرده سیاره را می خوانیم به یاد چه چیز می افتیم؟
آیا منظور نویسنده بیان این مطلب نیست که همه مردم جهان نگاهشان به پدیده های طبیعت عوض شده و بر پایه سود و زیانی که از آن پدیده می برند پایه ریزی شده است؟
شازده کوچولو هجرت میکند. او از شش سیاره عجیب میگذرد؛ در هر سیاره با کسی آشنا میشود که بخشی از تعریف آدم بزرگها رو در ذاتش دارد.
در سیاره اول با پادشاهی مواجه میشود که فکر میکند همه دنیا رعیت او هستند و او باید بر همه مردم جهان فرمانروایی کند. پادشاه از شازده کوچولو به دلایل واهی (خمیازه کشیدن) عیبجویی میکند.
در سیاره دوم مرد خودپسند را می بیند. کاملا موضع شازده کوچولویی نویسنده در قبال این مرد واضح است.
در سیاره سوم مرد میخواره را می بیند که فقط میخواهد فراموش کند. او جوابهایی مبهم میدهد، همانند جوابهایی که به نقاشی مار بوآ داده شده است.
در سیاره چهارم خصلت برجسته همه مردم جهان را می بینیم. تاجر آنقدر سرش شلوغ است که نمی تواند جوابی درست به شازده کوچولو بدهد.
مردی که در سیاره پنجم زندگی میکند یا بهتر است بگویم زندگی را تکرار میکند نمادی از مردم عامی و طبقه کارگر اجتماع محسوب میشود. کسی که فقط یاد گرفته که باید تلاش کند.
در سیاره ششم هم کسی را می بینیم که اصلا به فکر اجتماعش نیست. او فقط به پیشرفت بشر فکر میکند، آن هم به هر قیمتی.
در شخصیتهای شش سیاره اول خصلتهایی مشهود است که با کمی اغماض میتوان گفت خصلتهای غالب اکثر مردم جهان فعلی را تشکیل می دهد.
اما شازده کوچولو به سیاره هفتم میرسد. سیاره ای که از بقیه بزرگتر است. در این سیاره دهها پادشاه، صدها خودپسند، هزاران میخواره و ... زندگی میکنند. سیاره ای که از بقیه سیاره ها بدتر به نظر میرسد. شاید این سیاره زمین ما باشد. نه! این سیاره نمادی از جامعه جهانی است که بشر سعی دارد به سمت آن سفر کند. مردم این سرزمین حتی به نظرات یکدیگر هم احترام نمیگذارند(مثلا آن مرد اهل ترکیه که سیاره ای کشف میکند) ، مردم این سرزمین به همدیگر اعتماد ندارند( مترسک) ، مردم اینجا آنقدر بد هستند که خوبیها را هم حتی برای سود خود پرورش میدهند(مزرعه گل).
اما نویسنده هم نمیتواند هیچ راهکاری ارائه دهد. این سرزمین با همه جا فرق میکند. این سرزمین هزاران مشکل دارد. در یک کلام مردم این سرزمین شازده کوچولویی فکر نمیکنند. چه قدر این آدم بزرگها عجیب اند؟
اگر گلی ( کسی) را دوست بدارید که در میلیونها ستاره یکتا باشد، همین کافیست تا هر وقت به ستاره ها (خاطره ها) نگاه میکند، خوشبخت باشد و با خود بگوید: گل من آن جا در یکی از این ستاره هاست!
این نوشتار را می توانید در وبلاگ کتابدوست نیز بخوانید.











